![]() |
خزان که می زند٬
یاد تو می افتم٬
لبخند بر لب و ترازو در دست...
وشیفته ی غزل در روزگار بی حنجره؛
شوریده ی قدم گذاردن بر نردبان پوسیده ی التهاب...
خزان که نمی زند٬
تازه ٬دوزاری کج
هوای کار به دستم می دهد٬
که تو و پرندگان پر همهمه ات٬
چشم انتظار غریو نامحتمل طوفانید.